Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:34 ب.ظ

بهلول و مرد شیاد


آورده اند كه بهلول سكه طلایی در دست داشت و با آن بازی می نمود. شیادی چون شنیده بود كه بهلول دیوانه است جلو آمد و

گفت: اگر این سكه را به من بدهی در عوض ده سكه كه به همین رنگ است به تو می دهم!بهلول چون سكه های او را دید

دانست كه سكه های او از مس است و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یك شرط قبول می نمایم! اگر سه مرتبه مانند الاغ

عرعر كنی . شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با این خریت فهمیدی سكه

در دست من است از طلاست. من نمی فهمم كه سكه های تو از مس است. آن مرد شیاد چون كلام بهلول را شنید از نزد او

فرار نمود.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:33 ب.ظ

بهلول و مستخدم


آورده اند كه یكی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و قدری ماست در ریشش ریخته بود بهلول از

او سوال نمود چه خورده، مستخدم برای تمسخر گفت:كبوتر خورده ام بهلول جواب داد قبل از آن كه به گویی من

دانسته بودم . مستخدم پرسید از كجا می دانستی؟ بهلول گفت چون فضله ای بر ریشت نمودار است.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:32 ب.ظ

شخصی كه سابقه دوستی با بهلول داشت...

شخصی كه سابقه دوستی با بهلول داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیك

منزل بهلول رسید اتفاقا" خرش لنگ شد و به زمین افتاد آن شخص با سابقه دوستی كه با بهلول داشت بهلول را صدا زد و

درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل به رساند.چون بهلول قبلا" قسم خورده بود كه الاغش را به كسی

ندهد به آن مرد گفت:

الاغ من نیست . اتفاقا" صدای الاغ بلند شد و بنای عر عر كردن را گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو در خانه است و می

گویی نیست. بهلول گفت عجب دوست احمقی هستی تو ، پنجاه سال با من رفیقی ، حرف مرا باور نداری ولی حرف الاغ را

باور می نمایی؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:29 ب.ظ

روزی سوداگری بغدادی از بهلول سئوال نمود

 من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم ؟

بهلول جواب داد : آهن و پنبه .

آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود اتفاقآ پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد باز روزی به بهلول

برخورد این دفعه گفت بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع ببرم بهلول ایندفعه گفت : پیاز بخر و هندوانه .

سوداگر این دفعه رفت و سرمایه خود را تمام پیاز خرید و هندوانه انبار نمود و پس از مدت کمی تمام پیاز و هندوانه های

او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود فوری سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول که از تو مشورت نموده گفتی

آهن بخر و پنبه نفعی برده ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود کردی ؟

تمام سرمایه من از بین رفت.بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا

شخص عاقلی خطاب نمودی من هم از روی عقل به تو دستور دادم ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی من هم از

روی دیوانگی به تو دستور دادم مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درک نمود



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:24 ب.ظ

مناظره بهلول بن عمر و با ابو حنیفه

بهلول بن عمرو كوفی از دانشمندان زیرك و زبر دست و نكته سنج عصر امام صادق ـ علیه السّلام ـ

و امام كاظم ـ علیه السّلام ـ بود، او برای این‌كه قاضی هارون الرّشید نشود، خود را به دیوانگی زد،

تا هارون از او منصرف شده و مقام قضاوت را به او واگذار ننماید، او اهل مناظره بود و با استدلال و

لطائف بسیار ظریف، پوچی عقائد انحرافی مخالفان را آشكار می‌نمود، یكی از مناظرات او این بود

كه: او شنیده بود ابوحنیفه (رئیس مذهب حَنَفی) در درس خود گفته است: «جعفر بن محمّد (امام

صادق ـ علیه السّلام ـ) سه مطلب را گفته، ولی من هیچ‌كدام از آن‌ها را قبول ندارم و آن‌ها را

نمی‌پسندم، و آن سه مطلب این است:

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:16 ب.ظ

یك موی تو ، به صد الاغ من می ارزد

ببهلول پای پیاده بر راهی می گذشت . قاضی

شهر او را دید و گفت:

شنیده ام " الاغت سقط شده " و تو را تنها گذاردهاست!

بهلول گفت:تو زنده باشی. یك موی تو به صد تا الاغ من می ارزد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:10 ب.ظ

طعام هارون

روزی هارون طعامی برای بهلول فرستاد:
 
خادمان خلیفه بهلول را در خرابه ای یافتند،

 طعام را پیش روی او نهادند و گفتند: این، طعام مخصوص خلیفه است که برای تو فرستاده
.

بهلول، طعام را نزد سگی که در خرابه بود افکند.

خادمان بانگ بر وی زدند که: وای بر تو، طعام خلیفه را پیش سگ چرا نهادی؟

بهلول گفت: خاموش!!! که اگر سگ بفهمد این طعام از خلیفه است، آن را نخواهد خورد!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:07 ب.ظ

دیوانه كشتن هارون الرشید

روزی هارون الرشید از كنار گورستان می گذشت .

بهلول و " علیان " مجنون را دید كه با هم نشسته اندو سخن میرانند.

خواست با ایشان مطا یبه كند. دستور داد هر دو را آوردند.

گفت : من امروز" دیوانه " می كشم. جلاد را طلب كن.جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر كشیده.
 
و علیان رابنشاند كه گردن زند.

گفت : ای هارون چه می كنی؟

هارون گفت : امروز" دیوانه " می كشم.

گفت علیان : سبحان االه ، ما در این شهر:

" دو دیوانه " داریم،تو" سوم " شدی . تو ما را بكشی ،

" چه كسی تو را بكشد؟."



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-11:01 ب.ظ

جواب بهلول به " زن بد كاره "

زمانی دل بهلول از اوضاع زمانه گرفته بود و

در خرابه ای مشغول ذكر خدا بود.

در ضمن لباسش را برای وصله زدن از تن در آورده بود.

زن بی عفتی چشمش به او افتاد:

بهلول را دعوت به كار بد كرد.

بهلول گفت:وزن دستهای من چقدر است؟

زن بد كاره ، وزن پاهای من تا وزن تمام اعضارا پرسید.

بهلول گفت:كدام عاقل حاضر است بخاطر لذت عضو كوچكی ،تمامی اعضای خود را در آتش جهنم بسوزاند.
و از جای برخاست و نعره ای كشید و فرار كرد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 
نویسنده :ناصر حسینی
تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-10:55 ب.ظ

خلیفه شدن بهلول



هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست داری خلیفه باشی؟

بهلول گفت: نه.

هارون پرسی:چرا؟

بهلول گفت: از آن رو كه من به چشم خود تا به حال" مرگ سه خلیفه " را دیده ام ،

 ولی تو كه خلیفه ای ،" مرگ دو بهلول " را ندیده ای.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستانهای بهلول 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic